استاد مصطفی ملکیان
نظر محمدرضاجلایی پور در مورد روشنفکران
سالهاست دنبال شناختن کسانی بودهام که کلوزآپِ شخصیت و منششان زیباتر و دیدنیتر از لانگشاتاش باشد و از نزدیک دلچسبتر از دور باشند. اما بعد از شناخت نزدیک از بسیاری از بزرگان روشنفکری و علم و سیاست و دین و هنر متوجه میشدم بزرگیشان بیشتر از نوع شایعه بود. برخی را حتی آرزو میکردم که کاش از نزدیک نمیشناختم. مصطفی ملکیان از معدود بزرگانی بود که هر چه بیشتر و از نزدیکتر شناختم و در پانزده سال گذشته در سفر و حضر جزئیات رفتارها و خصائلاش را بیشتر تماشا کردم، در نظرم بزرگتر شد و بیشتر دوستاش داشتم.
علیرغم نقدهایم و اختلاف نظرهایی که از موضع شاگرد کوچکش با او دارم، از کمتر انسانی به اندازهی او آموختهام. علاوه بر فضل فراوان و پرکاریِ روشنگرانه و خوشثمرش، توجه و احترام عمیق و نگاهِ بدون ارتفاعش به «دیگرانِ معمولی»، فروتنی، غمخواری برای دوستان و آشنایان و غیرآشنایان، خوب شنیدن، شجاعت تغییر، بینیازی به عناوین علمی و اجتماعی و «دردسترس» بودنش او را دوستداشتنیتر کرده.
از روی دوستی، تقربیا در همهی روزهای سفر و دیدارها و تماسهای تلفنیِ پرشمار، نظر یا منشی از او را نقد کردهام و در واکنش جز انصاف و بزرگیمنشی و محبت ندیدهام. یکی از دوستان جوانم چند هفته پیش برای اولین بار به دیدارش رفته بود و بعد از بحث و اختلاف نظری داغ در حضور دیگران شگفتزده شده بود که از مصطفی ملکیان در نهایت شنیده بود: «حق با شما است. من اشتباه میکردم.» وقتی سردبیر مجلهی اندیشه پویا از مصطفی ملکیان دربارهی مصاحبه با ابوالقاسم فنایی مشورت خواسته بود، به تشویق اکتفا نکرده و گفته بود: «من خودم میآیم از طرف مجله با ایشان مصاحبه میکنم» و این کار را کرد. تواضعی بسیار کمیاب. از این چشمهها کم از او ندیدهام.
اغلب روشنفکران شاخص ایران حتی خارج از کلاس درس و سالن سخنرانی هم در فیگورِ نمایشیِ روشنفکر میمانند، ولو در خانه و سفر و تنهایی! مصطفی ملکیان ولی میتواند در عین استادی، دوستی خوشمرام و شفیق و بیادا با کودک درونی مرئی و لطیف باشد.
مولانا
وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری
یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید
با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
در خانه آب و گل بی توست خراب این دل
یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم
مولانا
نـــه از اینم نــه از آنم مــن از آن شهر کـلانم
نـــه پـــی زمــــر و قمــارم نه پی خمر و عقارم
نـــه خمیـــرم نــــه خمـــارم نــه چنینم نه چنانم
مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهــــل زمــــانم
خـــرد پـــوره آدم چـــه خبـــر دارد از ایــن دم
کــــه مــن از جمــله عالــم به دو صد پرده نهانم
مشنـو این سخن از من و نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم…
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت، شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمیداشتم،بلکه به همه چیزهائی که بیان میکردم فکر می کردم.
اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست. کمترمیخوابیدم و دیوانهوار رویا می دیدم، چرا که میدانستم هر دقیقهای که چشمهایمان را بر هم میگذاریم٬ شصت ثانیه نور را از کف میدهیم، شصت ثانیه روشنایی.
هنگامی که دیگران میایستند٬ من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬ گوش فرا میدادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم.
اگر خداوند ذرهای زندگی به من عطا میکرد٬ جامهای ساده به تن می کردم. نخست بهخورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم.
خداوندا٬ اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی مینگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم. روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی"(شاعر معاصر اروگوئه ای) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات-"خواننده ای معروف اهل اسپانیا- ترانه عاشقانهای به ماه پیشکش میکردم. با اشکهایمگلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ هایشان در اعماق جانمریشه زند.
خداوندا٬ اگر تکهای زندگی میداشتم٬ نمیگذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بیآنکه به مردمانی که دوستشان دارم٬ نگویم که "عاشقتان هستم" آن گونه که به همه مردان و زنان میباوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره) محبت آنهاست.
اگر خداوند فقط و فقط تکهای زندگی در دستان من میگذارد٬ در سایه سار عشق میآرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند. به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند. به پیران میآموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه میرسد.
آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموختهام. من یاد گرفتهام که همه میخواهند در قله کوه زندگی کنند٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند. چه نیک آموختهام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر میفشارد او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.
من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم میگذارم که در بستر مرگ خواهم بود ...
مرگ خیلی آسان میتواند الآن بسراغ من بیاید، من تا میتوانم با مرگ مبارزه می کنم … مهم نیست، مهم آن است که زندگی و یا مرگ من چه تاثیری در زندگی دیگران داشته باشد
گابریل گارسیا
آری میدانم باید در حال زندگی کرد استاد...!
نمیدانم چند روز است که دچار توهم شده ام "شاید سه تا سیصدوشصت وپنج روز "یعنی سه سال
انگار دارد میرسد به همان آغاز لعنتی وشوم . همیشه جایی که تمام میشود یک آغاز میاید.
بازهم این گذشته لعنتی خنجرش را میکشد .آهای آدمها "آهای استادهای یاوه گو "دروغ گفتید همه تان که زندگی "حال" است اگر ریگی برداشتم "سنگی پرتاب شد اگر خطی کشیدم
گورخری نمایان شد .میخواستم هرگز ننویسم " " اما نشد
بس کن زندگی
اما چه کسی است که قدرتو را بداند .شب قدر اگر به گریه و زاری والتماس و ضجه باشد .....ای وای زندگی
بس کن ...لااقل تو میدانی که هر شب شب قدر است اما خدا دارد همینطور مرا به من نشان میدهد
پس کجاست بخشش ؟ فلاش بکها اینطور میگویند انگار که مادرم را زاییده باشم وهر چه درد ورنجش را از خودش بهتر بیاد میاورم ...بس کن زندگی ....دست بردار از من انقدر با من بازی نکن
بگذار کمی از خاطرم برود آن قیل وقالها ..ترسها ,وحشتها ,بگذار کمی فراموش کنم درد پدری را که زیر شلاق های نگاه این وآن تنها آه میکشید.....آه ...ای آه تو چقدر در سینه ام تلنبار شدی .
ژاک
حتما باید شعری می گفتم که "مستفعلن" بارها در آن تکرار شود.
من شاعر نبودم. چون باران نمی آمد و من هیچ چتری برای بستن نداشتم. عصای سفیدم شکسته بود. عینک دودی را از روی چشمهایم برداشتم. سرنوشت تکه های خرد شده ام کنار خیابان، بی آنکه نگاه هیچ عابری را متوقف کند، به پایان می رسید.
آن صدا که در کودکی هایم شنیده بودم به من می گفت:حتما گناهی کرده ای.
من گناه کرده بودم با سزایی که آتش نبود. دل داشتم. شکست. حالا سنگ دارم...و لذت دل شکستن
دل شکستن گناه نیست.
ژاک
زمان را نوازش می کردم
با عشق و زندگی بازی می کردم
و شب ها زندگی می کردم
بدون آنکه روی روزهایم حساب کنم که در زمان می گریختند.
آن قدر آرزو کردم و همه بی سرانجام ماندند
آرزوهایم همه پرواز کردند
و من گمگشته شدم
نمی دانم کجا بروم
چشمانم به دنبال آسمان اند ولی قلبم روی زمین مانده است
دیروز هنوز بیست سال داشتم
زمان را درحالیکه می توانستم متوقف کنم تلف کردم
گذشته را ندیده گرفتم و فقط آینده را صرف کردم
هر گفتگویی را با "من" شروع کردم
و هر چه می گفتم می پنداشتم که درست است
دیروز هنوز بیست سالم بود
اما زمان را با دیوانگی هایم تلف کردم
چند چین در پیشانیم افتاد
عشق های من مردند قبل از آنکه وجود داشته باشند
دوستان من رفتند و دیگر بازنخواهند گشت
با اشتباهاتم در اطرافم خلا ایجاد کردم
زندگی و سالهای جوانی را تلف کردم
بهترین و بدترین را دور انداختم
خنده هایم یخ زدند
اشکهایم یخ زدند
خنده ها و اشکهایم کجاست؟
بیست سالگی هایم کجاست؟
ِِِِِِِژاک
نه دلی که بیش از این تحمل بودن و نبودنت را درد بکشد، نه آرزویی که خواب را به چشمان تا ابد کورم بازگرداند. من با لذتهای دنیای تو بیگانه ام. دل دوختن به این همه کارهای از کارگذشته چه سودی دارد؟ از اشک و چشم و عشق و شادی و غم و خورشید متنفرم. از گلهای حسن یوسف متنفرم. ماههاست که پرده را حتی کنار نزده ام. می دانم که جز یک چوب خشک چیزی درون خاک نمانده است... جز ریشه های فرسوده من... جز کلماتی که بر سرم آوار شدند...
زندگی من یک روز وارونه بود
امروز به تجسم این مردگی نگاه کن
نگاه کن به شکوه نابودی
به آرزوی دیرینه ات
مولوی - دیوان شمس
میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست
باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد
باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست
آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین
آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست
حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس
روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست
رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری
ذره ذره خاک را از خالق جبار مست
تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند
مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست
بیخهای آن درختان می نهانی میخورند
روزکی دو صبر میکن تا شود بیدار مست
گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج
با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست
ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده
دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست
باد را افزون بده تا برگشاید این گره
باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست
بخل ساقی باشد آن جا یا فساد بادهها
هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست
رویهای زرد بین و باده گلگون بده
زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست
بادهای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف
زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست
شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست
کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست
مثنوی
کتابی است منظوم و مثنوی سروده مولانا جلال الدین رومی . محتویات مثنوی حکایات مسلسل منظوم است که مولانا با بیان آنها نتایج دینی و عرفانی گرفته و حقایق معنوی را بزبان ساده و از راه تمثیل بیان مینماید و بسیاری از آیات قر آن و اخبار و احادیث را بسبک عرفان شرح میکند. کتاب مثنوی گو اینکه اولین مثنوی در تصوف نبود و پیش از او گویندگانی عارف مانند: سنائی و عطار در بسط عقاید صوفیانه مثنوی هایی سروده اند ولی مولانا در شعر تصوف پرچمی بلند و کاخی استوار افراشته و در رسائی مقصود و لطافت معنی و باریکی اندیشه گوی سبقت ربوده است . مثنوی در 26 هزار بیت و در 6 کتاب سروده شده . تاریخ آغاز آن بدرستی معلوم نیست اما در سال 660 ه. پایان یافته است .
مولانا
نه تو مانی نه کنارت نه میان
آرزو میخواه لیک اندازه خواه
بر نتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید جمله سوخت
آتش.........شعری از ساناز زارع ثانی ........فروغ ثانی
ابرها مرا باریده اند
زلزله ها مرا لرزانده اند
مردابها مرا خشکانده اند
ماهها مرا سوزانده اند
تا به تو رسیده ام
آفتاب ِ سرگردانم
که دور سرگیجه های دلت می چرخم
دلم گرفته است
دلم گرفته است
و این شبی که از سمت چشمهای تو می وزد
تمام ستاره های مرا خاموش کرده
من زمینۀ بایر لبهای توام
وبوسه های تو را چیده ام
و خط استوایی دستهای تو
چنان دور تنم سبز شده
که راه شیری پستانهایم را گم کرده ام
سرم را
روی قطب یخزده ای بچرخان
و با ته ماندۀ ماه
سیگارم را روشن کن
آخر
چگونه این همه آتش را
در این شعر جا دهم؟!
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
خونه ی نو مبارک عزیزم
کاش به خوابم بیای .چقدر سربه سرت میذاشتم وقتی بعضی شبا که تنها بودم میومدی و چقدر زود خوابت میبرد و خرخر میکردی و من نوک دماغتو یواشکی میکشیدم تا خرخر نکنی.
اون اتفاق لعنتی که یکی از بدترین خبرهای زندگیم بود وتو عزیزترین موجود زندگیتو از دست دادی ومدتها باهم گریه میکردیم.راستی الن دیدیش؟حتما خیلی بزرگ شده الان باید بیست وشش ساله باشه.چقدر این بچه زیبا بود.چه شبایی تا صبح گریه میکردی و همه دوروبری هات افسرده میشدند ومن بهت دلداری میدادمو خودم که تنها میشدم گریه میکردم.چند ماه گذشتو من یواش یواش افسرده شدم. اما تو تونستی با این درد کنار بیای.
دردهای دیگه هم داشتی که من میدونم چقدر رنج کشیدی.
کاش به خوابم بیای امشب.......!
رهگذر ------شعری از فروغ
یکی مهمان ناخوانده ،
ز هر درگاه رانده ، سخت وامانده ،
رسیده نیمه شب از راه ، تن خسته ، غبار آلود
نهاده سر به روی سینهٔ رنگین کوسَن هایی
که من در سالهای پیش
همه شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشم
هزاران نقش رویایی بر آنها در خیال خویش
و چون خاموش می افتاد بر هم پلکهای داغ و سنگینم
گیاهی سبز می رویید در مرداب رویاهای شیرینم
ز دشت آسمان گویی غبار نور بر می خاست
گل خورشید می آویخت بر گیسوی مشکینم
نسیم گرم دستی ، حلقه ای را نرم می لغزاند
در انگشت سیمینم
لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می بوسید
و مردی می نهاد آرام ، با من سر به روی سینهٔ خاموش ِ
کوسنهای رنگینم
کنون مهمان ناخوانده ،
ز هر درگاه رانده ، سخت وامانده
بر آنها می فشارد دیدگان گرم خوابش را
آه ، من باید به خود هموار سازم تلخی زهر عتابش را
و مست از جامهای باده می خواند : که آیا هیچ
باز در میخانهٔ لبهای شیرینت شرابی هست
یا برای رهروی خسته
در دل این کلبهٔ خاموش عطر آگین ِ زیبا
جای خوابی هست ؟
فروغ فرخزاد
تولدی دیگر
پرسش
--------------------------------
سلام ماهی ها ... سلام ماهی ها
سلام قرمزها ، سبز ها ، طلایی ها
به من بگویید ، آیا در آن اتاق بلور
که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است
و مثل آخر شبهای شهر ، بسته و خلوت
صدای نی لبکی را شنیده اید
که از دیار پری های ترس و تنهایی
به سوی اعتماد آجری خوابگاه ها ،
و لای لای کوکی ساعت ها ،
و هسته های شیشه ای نور - پیش می آید ؟
و همچنان که پیش می آید ،
ستاره های اکلیلی ، از آسمان به خاک می افتند
و قلب های کوچک بازیگوش
از حس گریه می ترکند .
چشمت که فسون و رنگ میبازد از او
افسوس که تیر جنگ میبارد از او
بس زود ملول گشتی از همنفسان
آه از دل تو که سنگ میبارد از او
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
باده در جوشش گداي
جوش ماست چرخ در گردش اسير هوش ماست
باده از ما مست شد ني ما
از او قالب از ما هست شد ني ما از او
*******
هر كه را جامه زعشقي چاك شد او ز حرص و عيب كلي پاك
شد
شادباش اي عشق خوش سوداي ما اي طبيب جمله علت هاي
ما
اي دواي نخوت و ناموس ما اي تو افلاطون وجالينوس
ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد كوه در رقص آمد وچالاك
شد
*******
سر پنهانست اندر زير و بم فاش اگر گويم جهان
بر هم زنم
آنچه ني ميگويد اندراين دوباب گر بگويم من ،
جهان گردد خراب
بالب دمساز خود گر جفتمي همچو ني من
گفتني ها گفتمي
هركه او ازهم زباني شد جدا بينوا شد گر
چه دارد صد نوا
چونكه گل رفت وگلستان درگذشت نشنوي زان پس
زبلبل سر گذشت
چونكه گل رفت وگلستان شدخراب بوي گل را از چه
جويم از گلاب
*******
جمله معشوقست و عاشق پرده اي زنده معشوقست و عاشق مرده
اي
چون نباشد عشق را پرواي او او چو مرغي ماند بي پر ،
واي او!
پرو بال ما كمند عشق اوست مو كشانش مي كشد تا
كوي دوست
نور او در يمن و يسر و تحت وفوق بر سرو بر گردنم چون تاج
و طوق
عشق خواهد كاين سخن بيرون بود آينه غماز نبود
چون بود !
آينه ات داني چرا غماز نيست؟ زانكه زنگار از
رخش ممتاز نيست
آينه كز زنگ آلايش جداست پر شعاع نور
خورشيد خداست
رو تو زنگار از رخ او پاك كن بعد از آن ، آن
نور را ادراك كن
دلنوشته
در حوض خانه ای که ماهیها ی زیبا مرا به تماشای خود وا می دارند .دلم بیشتر میگیرد وقتی که می بینم یکی از آنها غمگین است .
عسل بانو
روز ۱۲فروردین با زیر نویس شبکه ها ی تلویزیون شوک شدم ( عسل بدیعی هنرمند جوان درگذشت)
و اینگونه بود که نحسی سیزده یک روز جلوتر به استقبال خانواده ی سینما آمد .که نه فقط سینما یی ها که خیلی ها را داغدار کرد.
. من فکر میکردم که شاید دروغ سیزده باشد گرچه دروغ دیگر فقط مربوط به سیزده فروردین نیست که اپیدمی شده است . هیهات که واقعیت داشت .
فقط میخواستم چند خطی در وبلاگم بیادگار بنویسم و ستایش کنم کاری را که بعد از مرگش انجام داد وخانواده اش چه صبورانه قبول کردند که اعصای بدنش را اهدا کنند. (سر تعظیم خانواده محترم عسل بدیعی.)
دلم میخواهد آن مرد را که قلب مهربان عسل در آن می طپد ببینم و بر او تعظیم کنم وببینم آیا نگاه او هم مرموز است
دلم میخواهد همه ی آنهایی را که عضوی ازز عسل در بدن آنها جریان دارد ببویم.
در این یک هفته صورت زیبایت از جلوی چشمانم محو نمیشود .
امروز عکس پسر زیبایت "جانیار" را در کنار پدرش دیدم چقدر به تو شباهت دارد .
امیدوارم دنیا آنچه را که شایسته توست برای او بخواهد و روح تو آرام باشد
خانه نو مبارک عسل
چه زیبا مرد. چه زیبا در خاطر خواهد ماند و براستی که تا ابد عسل ماند
خانه ی نو مبارکت باد عسل.
عید آمد وعید آمد
آعید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل
کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد
همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین
با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی
نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی
نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی
تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی
ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد
اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی
فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد
ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش
این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد
این بود همه آن شد تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستم
اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا
مولانا
سال92 سال مار مبارک
طالع بینی سال1392
سال ۱۳۹۲ شمسی سال مار میباشد.
با توجه به اینکه سال 1392 سال مار است مشخصات متولدین سال مار را برای شما در این پست قرار داده ایم…. تخست باید بدانیم مار نماد چیست؟
مار یا همان افعی ، در افسانه های مردم مغرب زمین چهره ای منفی است . متولد سال مار اگر مرد باشند، جذاب ، احساساتی و شوخ طبع و اگر زن باشند، زیبا هستند و این زیبایی عامل کامیابی آنهاست. نقطه ضعف شخصیت مار ، انحصار طلبی در کمک به دوستان است .
اگر بخواهد به کسی مهربانی کند، حضور هیچ کس دیگر را بر نمی تابد؛ به طوری که شخص نیازمند از تمنای خود پشیمان می شود؛ زیرا طبیعت مار چنان اقتضا می کند که حلقه وار به دور فرد دل خواسته اش بپیچد و باعث خفگی او شود !پیش از آن که پیشنهاد یاری مار را بپذیرید، خوب بیندیشید؛ در غیر این صورت پشیمان خواهید شد. مار در لباس پوشیدن بسیار خوش سلیقه است و خود نمایی میکننداگر متولد سال مار هستید ماه تولد خود را بخوانید:
فروردین : افعی! او وفادار و قابل اعتماد است؛ اما جذابیتش غیر قابل انکار است.
اردیبهشت : مار پرشور و هیجان! او دمدمی مزاج ترین مارهاست.
خرداد: مار خواب آلود! او تن به هر کاری نمی دهد. باید تکانی به او داد!
تیر: مار فعال! او موجودی بی نظیر و بسیار متعادل است.
مرداد: مار زنگی! قواعد بازی را خیلی خوب بلد است و می داند چگونه از آنها استفاده کند.
شهریور: این مار مودب تر از آن است که بتواند درستکار باشد! مراقب باشید در چنبره اش گرفتار نشوید. زیرا ممکن است مسحور او شوید.
مهر: افعی شهوت انگیز! این همان ماری است که حوا را برای گاز زدن به سیب اغوا کرد!
آبان: مار مصمم! او به اهدافش خواهد رسید؛ اما زیاد جذاب نیست.
آذر: مار اندیشمند! او کمی خیال پرداز و آرمانی؛ اما بسیار هوشیار است.
دی: مار مرموز! او می تواند غیب بین و در احضار ارواح واسطه خوبی باشد.
بهمن: مار ماهی! به شدت خوددار، آرام و متین است.
اسفند: رابطه عاطفی ( زن ) متولدین سال مار
منبع:twitfa.com
شعرهای احمد شاملو
احمد شاملو
آهنها و احساس
برای خون و ماتیک
گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم
مهدی حمیدی
ـ «این بازوانِ اوست
با داغهای بوسهی بسیارها گناهاش
وینک خلیجِ ژرفِ نگاهش
کاندر کبودِ مردمکِ بیحیای آن
فانوسِ صد تمنا ــ گُنگ و نگفتنی ــ
با شعلهی لجاج و شکیبایی
میسوزد.
وین، چشمهسارِ جادویی تشنگیفزاست
این چشمهی عطش
که بر او هر دَم
حرصِ تلاشِ گرمِ همآغوشی
تبخالهها رسوایی
میآورد به بار.
شورِ هزار مستی ناسیراب
مهتابهای گرمِ شرابآلود
آوازهای میزدهی بیرنگ
با گونههای اوست،
رقصِ هزار عشوهی دردانگیز
با ساقهای زندهی مرمرتراشِ او.
گنجِ عظیمِ هستی و لذت را
پنهان به زیرِ دامنِ خود دارد
و اژدهای شرم را
افسونِ اشتها و عطش
از گنجِ بیدریغاش میراند...»
بگذار اینچنین بشناسد مرد
در روزگارِ ما
آهنگ و رنگ را
زیبایی و شُکوه و فریبندگی را
زندگی را.
حال آنکه رنگ را
در گونههای زردِ تو میباید جوید، برادرم!
در گونههای زردِ تو
وندر
این شانهی برهنهی خونمُرده،
از همچو خود ضعیفی
مضرابِ تازیانه به تن خورده،
بارِ گرانِ خفّتِ روحش را
بر شانههای زخمِ تنش بُرده!
حال آنکه بیگمان
در زخمهای گرمِ بخارآلود
سرخی شکفتهتر به نظر میزند ز سُرخی لبها
و بر سفیدناکی این کاغذ
رنگِ سیاهِ زندگی دردناکِ ما
برجستهتر به چشمِ خدایان
تصویر میشود...
□
هی!
شاعر!
هی!
سُرخی، سُرخیست:
لبها و زخمها!
لیکن لبانِ یارِ تو را خنده هر زمان
دنداننما کند،
زان پیشتر که بیند آن را
چشمِ علیلِ تو
چون «رشتهیی ز لولوِ تر، بر گُلِ انار» ـ
آید یکی جراحتِ خونین مرا به چشم
کاندر میانِ آن
پیداست استخوان؛
زیرا که دوستانِ مرا
زان پیشتر که هیتلر ــ قصابِ«آوش ویتس»
در کورههای مرگ بسوزاند،
همگامِ دیگرش
بسیار شیشهها
از صَمغِ سُرخِ خونِ سیاهان
سرشار کرده بود
در هارلم و برانکس
انبار کرده بود
کُنَد تا
ماتیک از آن مهیا
لابد برای یارِ تو، لبهای یارِ تو!
□
بگذار عشقِ تو
در شعرِ تو بگرید...
بگذار دردِ من
در شعرِ من بخندد...
بگذار سُرخ خواهرِ همزادِ زخمها و لبان باد!
زیرا لبانِ سُرخ، سرانجام
پوسیده خواهد آمد چون زخمهایِ سُرخ
وین زخمهای سُرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبانِ سُرخ؛
وندر لجاجِ ظلمتِ این تابوت
تابد به ناگزیر درخشان و تابناک
چشمانِ زندهیی
چون زُهرهیی به تارکِ تاریکِ گرگ و میش
چون گرمْساز امیدی در نغمههای من!
□
بگذار عشقِ اینسان
مُردارْوار در دلِ تابوتِ شعرِ تو
ـ تقلیدکارِ دلقکِ قاآنی ــ
گندد هنوز و
باز
خود را
تو لافزن
بیشرمتر خدای همه شاعران بدان!
لیکن من (این حرام،
این ظلمزاده، عمر به ظلمت نهاده،
این بُرده از سیاهی و غم نام)
بر پای تو فریب
بیهیچ ادعا
زنجیر مینهم!
فرمان به پاره کردنِ این تومار میدهم!
گوری ز شعرِ خویش
کندن خواهم
وین مسخرهخدا را
با سر
درونِ آن
فکندن خواهم
و ریخت خواهمش به سر
خاکسترِ سیاهِ فراموشی...
□
بگذار شعرِ ما و تو
باشد
تصویرکارِ چهرهی پایانپذیرها:
تصویرکارِ سُرخی لبهای دختران
تصویرکارِ سُرخی زخمِ برادران!
و نیز شعرِ من
یکبار لااقل
تصویرکارِ واقعی چهرهی شما
دلقکان
دریوزهگان
«شاعران!»
۱۳۲۹
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو
ساناز وفروغ
کدوم شعر نیما، تو رو گفته از نو؟!
کدوم فال حافظ ، خبر داده از تو؟!
کدوم فصل سردی، خدا مومنت شد؟
به اسمت قسم خورد،به اسم تو بانو!
پس از تو نوشتن ، یه کارهمیشه ست
تن شعرای نو، پر زخم و پینه ست
میگن وقتی رفتی، یه روز از زمین مَرد
میگن خیلی وقته، که سال کبیسه ست
تو فهمیده بودی، که بیماره باغچه
تو حس کرده بودی، که میمیره باغچه
ته باغ مرموز، تودستاتو کاشتی
شده پر زدستات، سراپای کوچه
تو روئین ترینی!، کسی بادلم گفت!
حضور عجیبت، دل شهرُ آشفت
هزار زن نشستن ، تو ایوون حرفات
دوصد مرد معصوم، توپرچین چشمات
توی آیه های، زمینیت خدایی
نشسته به سجده، تو محراب دستات
هنوزحرف داری، نشستی تو ایوون
صدات مونده تو باد، می پیچه هراسون
روی پوست شبها، میشه دستاتو دید
دو دست جوونت، تو قلب زمستون
رسیدی به اوجِ ، صدایی که انگار
زجنس ستاره ست، که مونده تو آوار
هزارقرن سنگی ، باید زیر رو شه
که ایمان بیارند به تو مهربان یار!
"ساناز زارع ثانی"
ترجمه به انگلیسی: "شهرزاد سپانلو"
Which of Nima's poems, tells of you
Which of Hafiz's Prophecies, brings news of you
In which cold season did God become your worshipper?
And swore to your name my Lady?
Since your arrival, writing poetry is an ordinary task
The skin of modern poems is crumpled and wounded
They say that with your death, one day died too
And so is the reason for the leap year in the calendar
You knew that the garden was sick
You felt that the garden was dying
In this secret garden you planted your hands
And now the whole street is filled with your hands
You are the invulnerable someone whispered in my heart
Your mysterious presence, has confounded our dreams
Now thousands of women perch on the patio of your words
And hundreds of holy men hide behind the shield of your eyes
In your terrestrial verses, a God
Kneels down at the altar of your hands
You remain seated in the patio, still with so much to say
Your restless voice interwoven with the wind
The imprint of your fingers on the taut skin of the night
Two young hands buried in the heart of winter
You have reached the peak of a voice made of stardust
One that remains under rubble and ash
A thousand stone years must pass
Until they believe in you, my dear friend!
آواز : شهرزاد سپانلو
شعر و آواز : ساناز زارع ثانی
آهنگساز و نوازنده : ساسان عضدی
ساکسفون : هری برت لویشتر
" Lady "
Vocals : Shahrzad Sepanlou
Poem & 2nd vocals : Sanaz Zaresani
Composition & Guitar : Sasan Azodi
Saxophone : Heribert Leuchter
Recorded, mixed & mastered all on an Ipad: Sasan Azodi
Copyright ASUNAZ Records 2012
http://www.youtube.com/watch?v=FEDuGJWwTRY
نوشته شده توسط ساناز زارع ثانی ۰دی ماه ۱۳۹۱
فال
بت سنگین دل سیمین بناگوش
نگاری چابکی شنگی کلهدار
ظریفی مه وشی ترکی قباپوش
ز تاب آتش سودای عشقش
به سان دیگ دایم میزنم جوش
چو پیراهن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قبا گیرم در آغوش
اگر پوسیده گردد استخوانم
نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دینم دل و دینم ببردهست
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دوای تو دوای توست حافظ
لب نوشش لب نوشش لب نوش
دیوان شمس
باز ببرید بند اشتر کین دار من
بار دگر شیر عشق پنجه خونین گشاد
باز سر ماه شد نوبت دیوانگی است
آه که سودی نکرد دانش بسیار من
بار دگر فتنه زاد جمره دیگر فتاد
خواب مرا بست باز دلبر بیدار من
صبر مرا خواب برد عقل مرا آب برد
کار مرا یار برد تا چه شود کار من
سلسله عاشقان با تو بگویم که چیست
آنک مسلسل شود طره دلدار من
خیز دگربار خیز خیز که شد رستخیز
مایه صد رستخیز شور دگربار من
گر ز خزان گلستان چون دل عاشق بسوخت
نک رخ آن گلستان گلشن و گلزار من
باغ جهان سوخته باغ دل افروخته
سوخته اسرار باغ ساخته اسرار من
نوبت عشرت رسید ای تن محبوس من
خلعت صحت رسید ای دل بیمار من
پیر خرابات هین از جهت شکر این
رو گرو میبنه خرقه و دستار من
خرقه و دستار چیست این نه ز دون همتی است
جان و جهان جرعهای است از شه خمار من
داد سخن دادمی سوسن آزادمی
لیک ز غیرت گرفت دل ره گفتار من
شکر که آن ماه را هر طرفی مشتری است
نیست ز دلال گفت رونق بازار من
عربده قال نیست حاجت دلال نیست
جعفر طرار نیست جعفر طیار من

متولد خرداد .عاشق آفتاب "ىاران "برف "گیاه "و هر پدیده ای که نشانی از او دارد .