ِِِِِِِژاک
این کشمکش میان غم و شادی را تو ارمغان اورده ای. شادیی که نیست، اما روزهای غمگین و غمگین ترم را تو رنگهای درهم و پیچیده می پاشی. کاش سزای گناهان کرده و ناکرده ام همین باشد.
نه دلی که بیش از این تحمل بودن و نبودنت را درد بکشد، نه آرزویی که خواب را به چشمان تا ابد کورم بازگرداند. من با لذتهای دنیای تو بیگانه ام. دل دوختن به این همه کارهای از کارگذشته چه سودی دارد؟ از اشک و چشم و عشق و شادی و غم و خورشید متنفرم. از گلهای حسن یوسف متنفرم. ماههاست که پرده را حتی کنار نزده ام. می دانم که جز یک چوب خشک چیزی درون خاک نمانده است... جز ریشه های فرسوده من... جز کلماتی که بر سرم آوار شدند...
زندگی من یک روز وارونه بود
امروز به تجسم این مردگی نگاه کن
نگاه کن به شکوه نابودی
به آرزوی دیرینه ات
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ ساعت 0:13 توسط masi hosseini
|
متولد خرداد .عاشق آفتاب "ىاران "برف "گیاه "و هر پدیده ای که نشانی از او دارد .