درست شش بار تکرار کردم "چشم" و بعد همه چیز تمام شد.  پنجره بیمارستان را هیچ وقت فراموش نمی کنم. مثل پرتگاه بود. چقدر مثل سنگم. ساده و افسرده و سرد و بی خیال. سالی که تمام عمرم بود آخری نداشت. در ثانیه ای به بلندی یک جمله از آن پرتگاه رها شدم. تمام وجودم خالی شد از من. یخ زده بودم در آن جمعه مردادی...

 

حتما باید شعری می گفتم  که "مستفعلن" بارها در آن تکرار شود.

من شاعر نبودم. چون باران نمی آمد و من هیچ چتری برای بستن نداشتم. عصای سفیدم شکسته بود.  عینک دودی را از روی چشمهایم برداشتم. سرنوشت تکه های خرد شده ام  کنار خیابان، بی آنکه نگاه هیچ عابری را متوقف کند، به پایان می رسید.

 آن صدا که در کودکی هایم شنیده بودم به من می گفت:حتما گناهی کرده ای.

من گناه کرده بودم با سزایی که آتش نبود. دل داشتم. شکست. حالا سنگ دارم...و لذت دل شکستن

دل شکستن گناه نیست.