آتش.........شعری از ساناز زارع ثانی ........فروغ ثانی
بادها مرا بلعیده اند
ابرها مرا باریده اند
زلزله ها مرا لرزانده اند
مردابها مرا خشکانده اند
ماهها مرا سوزانده اند
تا به تو رسیده ام
آفتاب ِ سرگردانم
که دور سرگیجه های دلت می چرخم
دلم گرفته است
دلم گرفته است
و این شبی که از سمت چشمهای تو می وزد
تمام ستاره های مرا خاموش کرده
من زمینۀ بایر لبهای توام
وبوسه های تو را چیده ام
و خط استوایی دستهای تو
چنان دور تنم سبز شده
که راه شیری پستانهایم را گم کرده ام
سرم را
روی قطب یخزده ای بچرخان
و با ته ماندۀ ماه
سیگارم را روشن کن
آخر
چگونه این همه آتش را
در این شعر جا دهم؟!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ ساعت 2:9 توسط masi hosseini
|
متولد خرداد .عاشق آفتاب "ىاران "برف "گیاه "و هر پدیده ای که نشانی از او دارد .