وقتی عکستو تو روزنامه دیدم قلبم لرزید.چه عکسی بود آخه...... که تمام وجودمو لرزوند.از رفتنت شوکه نشدم چون میدونستم اون بیماری لعنتی تو رو ذره ذره داشت آب میکرد یاد همه ی روزهای خوش وناخوش باتو که بهترین دوستم بودی تا ابد توی ذهنم میمونه.نمیدونم چرا یهو بین ما فاصله افتاد واون اتفاق "چرا ؟
خونه ی نو مبارک عزیزم
کاش به خوابم بیای .چقدر سربه سرت میذاشتم وقتی بعضی شبا که تنها بودم میومدی و چقدر زود خوابت میبرد و خرخر میکردی و من نوک دماغتو یواشکی میکشیدم تا خرخر نکنی.
اون اتفاق لعنتی که یکی از بدترین خبرهای زندگیم بود وتو عزیزترین موجود زندگیتو از دست دادی ومدتها باهم گریه میکردیم.راستی الن دیدیش؟حتما خیلی بزرگ شده الان باید بیست وشش ساله باشه.چقدر این بچه زیبا بود.چه شبایی تا صبح گریه میکردی و همه دوروبری هات افسرده میشدند ومن بهت دلداری میدادمو خودم که تنها میشدم گریه میکردم.چند ماه گذشتو من یواش یواش افسرده شدم. اما تو تونستی با این درد کنار بیای.
دردهای دیگه هم داشتی که من میدونم چقدر رنج کشیدی.
کاش به خوابم بیای امشب.......!
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 1:1 توسط masi hosseini
|
متولد خرداد .عاشق آفتاب "ىاران "برف "گیاه "و هر پدیده ای که نشانی از او دارد .