نمیدانم امروز چند روز است که کنار پنجره ایستاده ام "شاید به تعداد روزهایی که پنجره نداشتم 

نمیدانم چند روز است که دچار توهم شده ام "شاید سه تا سیصدوشصت وپنج روز "یعنی سه سال

انگار دارد میرسد به همان آغاز لعنتی وشوم . همیشه جایی که تمام میشود یک آغاز میاید.

بازهم این گذشته لعنتی خنجرش را میکشد .آهای آدمها "آهای استادهای یاوه گو "دروغ گفتید همه تان که زندگی "حال" است   اگر ریگی برداشتم "سنگی پرتاب شد اگر خطی کشیدم 

گورخری نمایان شد .میخواستم هرگز ننویسم " " اما نشد