فردا شب
پدر در بیمارستان در کما {علت سکته}
چقدر عزیزبودی ونمیدانستم.امروز به دیدنت آمدم گمان میکردم مرا ببینی ناراحت میشوی که گردن بند طبی بسته ام. با همه ی دردم بازش کردم دادم دست مادر که در راهرو آی سی یو نشسته بود.
وارد بخش شدم ۳ بیمار دیگر هم بودند .امامن خیلی زود پاهایش راکه بیرون ازملافه بود شناختم.انگشت وسطی نیمه چسبیده بود به انگشت مجاور.این نقص را دوست داشتم.واینبار بیشتر از هر وقت دیگر.
بر بالین پدر
باباجان ! اینبار گویی تکانی خورده به سختی سرش را به سمت چب میگرداند.همانجا که من ایستاده بودم ...چشمانش بسته بود اما گویی من را می دید از اینکه من از راه دور برای ملاقاتش آمدم گویا به وضعیت خود پی برد چون چانه اش لرزید و انقدر بیحال بود که توان اشک ریختن هم نداشت.
نوازشش کردم "سرش را"صورتش را"شانه های خسته اش را و این آخرین وداع من با بدن گرمش بود
وداع آخر در سردخانه صورت یخ و سفیدش را بوسیدم ...باور کردم که او مرده است...!
ششمین سال
متولد خرداد .عاشق آفتاب "ىاران "برف "گیاه "و هر پدیده ای که نشانی از او دارد .